تبليغاتX
×××عشق سبز×××

×××عشق سبز×××



چگونه فراموش کنم تو را ؟

 

چگونه فراموش کنم تو را ؟

تو را که از خرابات جهالت به قصر سفید عشق هدایتم کردی و

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خود ساختی.

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی

با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی.

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که سالهاست در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم.

به جستجوی یافتنت بدرگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند.

همه خاطره ها مرده اند.

دستم را به تو می دهم ! فکرم را به تو می دهم ! بازوانم را به تو می بخشم و

نگاهم از آن توست ! و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواند و

برای عطر نفسهایت دلتنگی می کند.

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد !

پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز بیگانه بودم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم ! دستت را به من بده ! فکرت را به من بده ! سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم کنیم !!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:46 توسط علی |

 

ای پسر عشق را شکایت نیست --- در ره عاشقی نهایت نیست
اگرت عشق هست شاکر باش --- که به عشق اندرون شکایت نیست
گر بنالی ز حال عشق ترا --- علت عاشقی به غایت نیست
جهد کن جهد تا به عشق رسی --- کانچه گفتم ترا کفایت نیست
ز عمل کام دل شود حاصل --- درد را نزد من حکایت نیست
چون وصیت کنم به عشق ترا --- که مرا نوبت وصایت نیست
عشق ما را ولایتی دادست --- که کسی را چنان ولایت نیست
رایت خیل عشق فعل بود --- عشق را نزد فعل رایت نیست
هر کرا عشق نیست در دل و جان --- در دل و جان او هدایت نیست

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:2 توسط علی |

از وقتی که رفتی ای فرشته زیبایه من

 

عشقم را خريداري نيست

دلم را دلداري نيست

لبانم را خنده اي نيست

چشمانم را نگاهي نيست

دستانم را نوازشي نيست

آسمانم را پرنده اي نيست

دنيايم زندگي نيست

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:38 توسط علی |

 

 

                                    روي قبرم بنويسيد

زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي هميشه تنها بود
ولي هرگز دل به کسي نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:36 توسط علی |

هیچ وقت به دنبال محبت نگرد........... بلکه محبت را بیافرین!!


از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من سوزان تر است.

از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من زيبا تر است.

از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من عاشق تر است.

از خود محبت پرسيدم چيستي؟ گفت نگاهي که به تو باشد


نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:33 توسط علی |

 

سلام عزیزم

سلامی که چه رازها در آن نهفته است

عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم

 و دوست دارم در کنار تو باشم

و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم

محبوبم

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بود م

و در دستهای تو اشیانه می ساختم

ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

و بر گونه هایت بوسه می زدم

ودر هر گوشه از لبت می رفتم

و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

وسپس مایه وجودت می شدم

اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

و دیده تو را می جوید

عزیزم سوگند می خورم

که بهار را بخاطر زیباییش

 و گل را برای بویدنش

 و تو را بخاطر احساس پاکی که داری

دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:30 توسط علی |

 

                          

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد                                  نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نيست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نيست

     پس چرا عاشق نباشم


درامتداد لحظه هام تنها توهستی روبروم

آرامش قلب منی ای منتهای آرزو

ای همیشه مهربون توی زندگیم بمون

دلم تنها نزار منو از خودت نرون

با تو دارم بخدا آرزوی زندگی

عاشق روی توام در کمال بندگی

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:30 توسط علی |