تبليغاتX
×××عشق سبز×××

×××عشق سبز×××



 

روی هر شانه سری وقت وداع می گرید سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست

 

 

 

 

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما، اما

گرد بام و در من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری، نه ز دیار و دیاری باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

حاصل تجربه های همه تلخ بادلم میگوید:

که دروغی، تو دروغ که فریبی تو فریب.

قاصدک هان، ولی , راستی آیا رفتی با باد.؟

با تو ام آی کجا رفتی آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم، اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک ! ابرهای همه عالم، شب و روز در دلم می گریند

 

  

 

 

اگه فکر می کنی تو بازی باختی اینو بدون که زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری! پس دنبال یه یار خوب بگرد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:53 توسط علی |

چگونه فراموش کنم تو را ؟

 

چگونه فراموش کنم تو را ؟

تو را که از خرابات جهالت به قصر سفید عشق هدایتم کردی و

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خود ساختی.

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی

با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی.

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که سالهاست در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم.

به جستجوی یافتنت بدرگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند.

همه خاطره ها مرده اند.

دستم را به تو می دهم ! فکرم را به تو می دهم ! بازوانم را به تو می بخشم و

نگاهم از آن توست ! و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواند و

برای عطر نفسهایت دلتنگی می کند.

چگونه فراموش کنم تو را ؟

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد !

پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز بیگانه بودم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم ! دستت را به من بده ! فکرت را به من بده ! سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم کنیم !!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:46 توسط علی |

 

ای پسر عشق را شکایت نیست --- در ره عاشقی نهایت نیست
اگرت عشق هست شاکر باش --- که به عشق اندرون شکایت نیست
گر بنالی ز حال عشق ترا --- علت عاشقی به غایت نیست
جهد کن جهد تا به عشق رسی --- کانچه گفتم ترا کفایت نیست
ز عمل کام دل شود حاصل --- درد را نزد من حکایت نیست
چون وصیت کنم به عشق ترا --- که مرا نوبت وصایت نیست
عشق ما را ولایتی دادست --- که کسی را چنان ولایت نیست
رایت خیل عشق فعل بود --- عشق را نزد فعل رایت نیست
هر کرا عشق نیست در دل و جان --- در دل و جان او هدایت نیست

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:2 توسط علی |

از وقتی که رفتی ای فرشته زیبایه من

 

عشقم را خريداري نيست

دلم را دلداري نيست

لبانم را خنده اي نيست

چشمانم را نگاهي نيست

دستانم را نوازشي نيست

آسمانم را پرنده اي نيست

دنيايم زندگي نيست

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:38 توسط علی |

 

 

                                    روي قبرم بنويسيد

زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي هميشه تنها بود
ولي هرگز دل به کسي نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:36 توسط علی |

هیچ وقت به دنبال محبت نگرد........... بلکه محبت را بیافرین!!


از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من سوزان تر است.

از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من زيبا تر است.

از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من عاشق تر است.

از خود محبت پرسيدم چيستي؟ گفت نگاهي که به تو باشد


نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:33 توسط علی |

 

                          

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد                                  نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نيست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نيست

     پس چرا عاشق نباشم


درامتداد لحظه هام تنها توهستی روبروم

آرامش قلب منی ای منتهای آرزو

ای همیشه مهربون توی زندگیم بمون

دلم تنها نزار منو از خودت نرون

با تو دارم بخدا آرزوی زندگی

عاشق روی توام در کمال بندگی

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:30 توسط علی |

 

سلام عزیزم

سلامی که چه رازها در آن نهفته است

عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم

 و دوست دارم در کنار تو باشم

و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم

محبوبم

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بود م

و در دستهای تو اشیانه می ساختم

ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

و بر گونه هایت بوسه می زدم

ودر هر گوشه از لبت می رفتم

و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

وسپس مایه وجودت می شدم

اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

و دیده تو را می جوید

عزیزم سوگند می خورم

که بهار را بخاطر زیباییش

 و گل را برای بویدنش

 و تو را بخاطر احساس پاکی که داری

دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:30 توسط علی |

 

 

 

 

               

آفرين به تو

آفرين به تو ای بهترين عشق روزگار ، آفرين به تو ای فرشته قلب من!

آفرين به تو ، تو توانستی بمانی ، بسازی و قلب مرا در قلبت نگه داری عزيزم

به چنين عشقی مانند تو افتخار ميكنم و افتخار ميكنم به خودم كه اين چنين

معشوقی مانند تو را دارم عزيزم!

مدتی است كه از لحظه های عاشقی مان گذشته است و ما تمام سختی ها و حادثه

ها را گذرانديم ، اينك راهی نه چندان دور در پيش داريم و بيا بهتر و عاشقتر از هميشه

ادامه دهيم اين راه را!

آفرين به تو كه توانستی از همه مشكلات بگذری تا بتوانی دستانم را در دست بگيری

عزيزم

هيچگاه پريشان نباش ، اين راه ما پايانی دارد ، و پايان راه به هم رسيدن ماست

عزيزم!

بيا و زمان سختی ها و مشكلات به پايان راه بينديشيم تا برايمان همه سختی ها و

مشكلات آسان شود!

آفرين به تو ای عشق من ، تو افتخار اين قلب پر از درد منی عزيزم!

تو الگوی تمام عاشقانی و سرچشمه محبت و عشق هستی عزيزم!

آفرين به تو كه لايق اين قلب منی و حافظ اين احساس من!

آفرين به تو كه رنگ جدايی را از صحنه عاشقی مان پاك كردی و در اين راه پر فراز

زندگی بهترين همسفر برای من بودی و هيچگاه در اين سفر دشوار از من دور نشدی

عزيزم!

آفرين به تو كه به همگان ثابت كردی كه عاشقی ، ثابت كردی كه ديوانه اين قلب

شكسته و پر از غم منی!

آفرين به تو كه در ميان اين همه عاشقان بهترينی و در ميان تمام ستاره های آسمان

ستاره درخشان اين قلب تاريك منی!

آفرين به اين قلب مهربانت و آفرين به اين اراده و اطمينانت!

نمره مشق عشق تو 20 است و تو بهترين معلم عشق در اين دنيايی عزيزم

آفرين به تو كه هيچكس به زيبايی تو برايم نيست و هيچكس به جز لايق اين قلب پر از

عشق من نيست !

آفرين به تو و اين عشق بی پايان تو ، مرحبا به اين احساس زيبای تو عزيزم.

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:57 توسط علی |

 

لحظه های زندگی به تندی می گذرد ، اما برای آنكه غم دوری و دلتنگی دارد به كندی

می گذرد! آنچه در اين لحظه ها می توان يافت زيبايی اين دوری بين دو عاشق است!

پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است!

دوباره قلم زندگی ام را بر ميدارم و دوباره می نويسم از اين دوری

اما با احساسی متفاوت!

ای عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا!

عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست!

اين انتظار تلخ است اما پايانش به شيرينی در آغوش گرفتن ما است!

اين پاييز تلخ بهاری دارد ، و اين شاخه خشك شكوفه ای دارد!

بينديش به لحظه ای كه من تو را در آغوش خود ميفشارم و بر لبان سرخت بوسه

ميزنم و اشكهايی كه از غم دوری ريخته ای را از روی گونه های نازنينت پاك ميكنم!

اين جاده طولانی پايانی دارد ، گرچه سفر در اين جاده سخت است به پايان راه بيندش
كه همين سفر خيلی زيباست! من در انتهای جاده با دسته گل و احساسی پر از

محبت و عشق منتظر تو هستم! به فرشتگان آسمان سپرده ام در اين راه دشوار

هوای تو را داشته باشند!عزيزم گريه نكن ، آرام باش ، اين لحظه

ها مقدس تر از آنچه هست كه ما تصور می كنيم!

اين لحظه ها به جای گريه شادی دارد ! من هستم ، منتظرت می مانم تا تو برگردی!

چرا بايد اين لحظه های مقدس و زيبای عاشقی كه از دوری ما سرچشمه ميگيرد

خدشه دار شود؟ ما بايد همت كنيم در اين راه عاشقی و اين دوری كه سرنوشت

مقابل ما قرار داده است ، اين دوری رنگ اميدی به زندگی ما باشد!

پايان راه زيباست ، سرچشمه عشق همين جاست!

خدا با ماست ، گرچه معنای واقعی عشق همين جاست!

بگو درد دلت را به من از همان دوردست ها چون من بيشتر از هميشه احساس ميكنم

درد دلت را! اينبار می نويسم از شيرينی اين فاصله بين ما ، كه معنای عشق در

همين فاصله خلاصه ميشود! ما عاشق خداييم اما او را نمی بينيم گرچه او همه

جاست است اما ما هنوز عاشق او مانده ايم !!! تو نيز مانند خدا برايم عزيزی گرچه آن

سوی دنيای اما قلبت هميشه در قلب من و در كنارم از محبت و عشق ميتپد و مرا

زنده نگه داشته است. عزيزم آرام باش ، به پايان راه بينديش كه

همين دوری خيلی زيباست!

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:26 توسط علی |